خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و
عشق جاودان رو قول داده .
عجب روزی می شه اون روز
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی
خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو
يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و
يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 3:45  توسط خودم
|
راست است صدای گنگ دخترک اثیری از پشت دیوار ضخیم تعصب...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 3:26  توسط خودم
|
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 2:2  توسط خودم
|
انکار میکنی که دلم را شکسته ای
انکار میکنی که به من دل نبسته ای
انکار میکنی که در این کوچه های سرد
در انتظار لحظه مرگم نشسته ای
آخر چگونه من بپذیرم به نام عشق
آن رشته های محکممان را گسسته ای
...بس کن بهانه نیاور تمام شد
روراست باش با کسی که دلش را شکسته ای....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:44  توسط خودم
|
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم
یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.
می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:33  توسط خودم
|
مرا یکروز در این کوچه ها
با یکنفر دیگر عوض کردند
و یادم نیست آن دختر کجایی بود!...
دلش مانند من از آیه های قهر می لرزید؟
حواسش پیش فردا بود؟
دیر وتلخ می خندید؟
نمی دانم ...ولی در خاطراتم هست کوچک بود
لب پاشویه ها مستانه می رقصید
به جز تاریکی وتنهایی
از چیزی نمی ترسید....
خدا را در میان اولین سطر تمام قصه ها می دید
و در اخم پدر......گاهی گمش می کر د!
میان مردمی که چون عروسکهای کوکی
راه می رفتند ..
پریشانی ورنج زندگی محجورشان می کرد...
دلش پیش عروسکهای پشت شیشه جا می ماند
مدام اینجا وآنجا شعرهای شاد را می خواند !
نمیدانم ...که آن دختر کجایی بود
و هرگز آرزو می کرد روزی جای من باشد؟
نمی دانم
ولی من گاه در تاریکی واندوه ایامم
دلم می خواهد ......او باشم!!!
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:43  توسط خودم
|
به سلامتیِ درخت!
نه به خاطرِ ميوهش،
به خاطرِ سايهش.
به سلامتیِ ديوار!
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اينکه هيچوقت پشتِ آدم رو خالی نميکنه.
به سلامتیِ دريا!
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يکرنگيش.
به سلامتیِ سايه!
که هيچوقت آدم رو تنها نميذاره.
تخممرغ!
که دورنگه.
رفيق!
که يهرنگه.
به سلامتیِ همه اونايی
که
دوسشون داريم و نميدونن،
دوسمون دارن و نميدونيم.
به سلامتیِ نهنگ!
که گندهلات درياست.
به سلامتیِ ز نجير!
نه به خاطر اينکه درازه،
به خاطر اينکه به هم پيوستس.
به سلامتیِ خيار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.
به سلامتیِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش.
به سلامتیِ کرم خاکی!
نه به خاطر کرمبودنش،
به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پياده!
که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا!
به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش.
به سلامتيِ رودخونه!
که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.
میخوريم به سلامتيِ گاو!
که نميگه من،
ميگه ما
به سلامتيِ دريا!
که ماهی گنديدههاشو دور نمیريزه
میخوريم به سلامتیِ اون
که
هميشه راستشو ميگه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!
که سنگای ديگه رو میگيره دورش
به سلامتیِ بيل
که هرچه قدر بره تو خاک،
بازم برّاقتر میشه.
به سلامتیِ دريا
که قربونياشو پس ميآره
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع
که يهتنه يه اتوبان رو حريفه.
به سلامتیِ عقرب
که به خاری تن نمیده
(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش ميکُشه که کسی نالههاشو نشنوه)
به سلامتیِ سرنوشت
که نميشه اونو از سر نوشت...
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 7:57  توسط خودم
|
می خوام این وبلاگو تعطیل کنم نظر شما چیه؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:2  توسط خودم
|
هر روزتان نوروز
نوروزتان پيروز
بهار 1388 خجسته باد
به اميد سالی
سراسر
موفقيت همراه با شادی
وسلامتی برای شما
عاشقان

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 3:9  توسط خودم
|
يكي موند يكي نموند
حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها
به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا
با دو رنگي آشنا
اونكه موند
دلشو غصه سوزوند
پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا
دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا
راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت
اما هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد
اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد
گل يادشو نچيد
گم شدش تو قصه ها
توي شهر عاشقا

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 3:35  توسط خودم
|